تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن. قلبت را خالي نگه دار، اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد. به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم. (چارلی چاپلین )
من خدایی دارم ، که در این نزدیکی است نه در آن بالاها مهربان، خوب، قشنگ...
چهره اش نورانیست ! گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من ساده تر از سخن ساده من ! او مرا می فهمد ! او مرا می خواند
او مرا می خواهد او همه درد مرا می داند
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است او خدایست که همواره مرا می خواهد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد ... او همه درد مرا می داند !
بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره ماندم برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود دلم بد جور برای تو برای حرف هایت و صدای خنده هایت تنگ شده با آمدنت مرا دوباره زنده کن واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم...
خدايا فقط تو را مي خوام.....باور کردم که فقط تويي سنگ صبورحرفام مي ترسم ازاينکه بگم دوسش دارم...اون نميدونه که با دل من چی کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده هنوز در باورمنيست که دل به اون دادم و اون شده همه ی هستي من روز هاي اول آشنايي را بيادميارم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل بهش باختم و اون شداولين عشقم تو زندگي...
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام اونهاده بودي واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنشبزرگترين آِرزويم در زندگي حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايمنگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي.. چگونهبگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش... خود خوب مي دانم اومرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد مرابه بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم بهبودن او وابسته است بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چهکنم ؟ بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه.
بعضی روزها ناخودآگاه بیشتر متوجه آدم های اطراف میشم…
آدم هایی که توی تاکسی محکم کیفشون رو تو بغل خودشون جمع کردن…اونایی که میله های اتوبوس رو سفت گرفتن و اخم کردن…آدم هایی که تند تند از ورودی های مترو داخل و خارج می شن…همین همشهری هایی که بی توجه و سریع از کنار هم رد می شن…
و شاید باور نکنی…حسی پیدا می کنم شبیه ترس…از تک تکشون….
گاهی دلشوره می گیرم از فکر کردن و نگاه کردن به آدم هایی که می شناسمون…و یا حتی دوستشون دارم…
قبل ترها…
اینجور موقع ها…دوست داشتم برم یه جای دور…یه جای خیلی دور…دور …دور…دور…
اما الان حتی دوست ندارم دور شم…
دوست دارم چراغ ها رو خاموش کنم….توی زاویه دار ترین گوشه اتاقم بشینم و زانوهامو محکم تو بغلم جمع کنم و یه نقطه بشم…