تبليغاتX
...فقط خدا


...فقط خدا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

من خدایی دارم ، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ...

چهره اش نورانیست !
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من
ساده تر از سخن ساده من !
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند
 

او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد ...
 او همه درد مرا می داند !

 


نويسنده: لیلا مورخ: چهارشنبه چهاردهم دی 1390 در ساعت: 17:39
|+|

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود


با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی

 
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند


و من همچون غربت زدای در آغوش بی کران دریای بی کسی


به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد


وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید


کاش قلب وسعت می گرفت، شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی ،خنده هم از گریه سبقت می گرفت


نويسنده: لیلا مورخ: دوشنبه دوازدهم دی 1390 در ساعت: 10:38
|+|

بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده
چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی
چرا رفتی از کنارم؟
تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت
با چند خاطره ماندم
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود
دلم بد جور برای تو برای حرف هایت و
صدای خنده هایت تنگ شده
با آمدنت مرا  دوباره زنده کن
واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم ...


نويسنده: لیلا مورخ: دوشنبه پنجم دی 1390 در ساعت: 16:10
|+|

...خدایا

 

خدايا فقط تو را مي خوام.....باور کردم که فقط تويي سنگ صبورحرفام
مي ترسم ازاينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چی کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه ی هستي من روز هاي اول آشنايي را بياد ميارم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل بهش باختم و اون شد اولين عشقم تو زندگي...


بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين آِرزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه.


نويسنده: لیلا مورخ: دوشنبه پنجم دی 1390 در ساعت: 16:2
|+|

برای تو می نویسم...

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است ...

برای تويی كه قلبت پـا ك است ...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...


نويسنده: لیلا مورخ: دوشنبه پنجم دی 1390 در ساعت: 16:0
|+|

بعضی روزها ناخودآگاه بیشتر متوجه آدم های اطراف میشم…

آدم هایی که توی تاکسی محکم کیفشون رو تو بغل خودشون جمع کردن…اونایی که میله های اتوبوس رو سفت گرفتن و اخم کردن…آدم هایی که تند تند از ورودی های مترو داخل و خارج می شن…همین همشهری هایی که بی توجه و سریع از کنار هم رد می شن…

و شاید باور نکنی…حسی پیدا می کنم شبیه ترس…از تک تکشون….

گاهی دلشوره می گیرم از فکر کردن و نگاه کردن به آدم هایی که می شناسمون…و یا حتی دوستشون دارم…

قبل ترها…

اینجور موقع ها…دوست داشتم برم یه جای دور…یه جای خیلی دور…دور …دور…دور…

اما الان حتی دوست ندارم دور شم…

دوست دارم چراغ ها رو خاموش کنم….توی زاویه دار ترین گوشه اتاقم  بشینم و زانوهامو محکم تو بغلم جمع کنم و یه نقطه بشم…

یه نقطه…


نويسنده: لیلا مورخ: دوشنبه پنجم دی 1390 در ساعت: 15:54
|+|

من شکایت دارم...

چرا آدم اون موقعی که فکر می کنه دیگه همه چیز داره درست می شه یه هویی نگاه

 می کنه می بینه همه چیز رو سرش خراب شده ...

چرا زبون آدم وقتی که با تمام وجودش به کسی دل می بنده بلد نیست همه اون چیزایی که تو قلبش هست رو بیان کنه ...

من شکایت دارم ........

خدایا من شکایت دارم.........

شکایت دارم که تو دستامو می بندی و فقط می گی گریه کن .مگه من چی کار کردم که تو اینقدر اشکای منو دوست داری...

دلم نمی خواد یه روزی چشمامو ببندم و بهت بگم دیگه گریه هامو نشونت نمی دم . همشونو جمع می کنم توی خودم ...

بله خودم می دونم ، خوب هم می دونم ، حالا بعدا می گی اینا امتحان بود من نمی دونم اسمشو چی می خوای بزاری اما هر چی هست ما از این قرارها نداشتیم.

چرا اینطوری امتحانم می کنی ؟مگه من چی گفتم ؟مگه من چی کار کردم .

من شکایت دارم به هیچ کس و هیچ جا هیچی نمی گم ، فقط یادت باشه بنده تو نیستم اگه بگذارم راحت از در خونت ردم کنی....................

 

 


نويسنده: لیلا مورخ: دوشنبه پنجم دی 1390 در ساعت: 9:59
|+|

  

  گنجشک با خدا قهر بود

 روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 دردهایش را در خود نگاه میدارد

 و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 گنجشک هیچ نگفت و

 خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 تو همان را هم از من گرفتی.

 این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 و سنگینی بغضی راه کلامش بست

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 از کمین مار پر گشودی. 

  گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام برخاستی!

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

        ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را 

 پرکرد......    

 


نويسنده: لیلا مورخ: شنبه سوم دی 1390 در ساعت: 13:29
|+|

به حرمت عشق

به حرمت عشق

معبود بي همتايم

به حرمت عشق ،مرا درياب

مرا درياب كه محتاج تو ام

دلم را كه جايگاه توست ، به كسي بسپار كه لايق باشد

و ما هر دو باهم به سوي تو بياييم .

 


نويسنده: لیلا مورخ: شنبه سوم دی 1390 در ساعت: 13:22
|+|

تا حالا این حس رو تجربه کردی... 

دیدی که چه حس قشنگیه... 

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی  

باشی... 

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم... 

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی... 

تا حالا شبها  وقتی همه خوابن  تو خلوت خودت   

به خاطر وجود کسی گریه کردي... 

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی... 

آره!! ؟؟؟ 

به این میگن عشق...!!! 

حس قشنگیه! نه؟


نويسنده: لیلا مورخ: شنبه سوم دی 1390 در ساعت: 13:11
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar 20 & Best-Music-Cod

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ